حرفهای درگوشی(ترنم باران)

می رسد روزی که شرط عاشقی دلدادگی است...آن زمان هر دل فقط یک بار عاشق می شود
اين لينك ثابت است .مابقي مطالب به روز مي شود...

http://www.worldometers.info/fa

دوستان بارانی ام....حرفهای در گوشی همان فریاد سکوت از اعماق قلب یه نفر (من)هست...

بـه جـای ایـنـکـه چـنـدیـن وبـلـاگ بـخـوانـید

 وبـلـاگ "ترنم باران" را چـنـدیـن بـار بـخـوانـید

خبر به دورترین نقطه‌ی جهان برسد
نخواست او به من خسته ـ بی‌گمان ـ برسد

شکنجه بیشتر از این‌؟ که پیش چشم خودت‌
کسی که سهم تو باشد، به دیگران برسد

چه می‌کنی‌؟ اگر او را که خواستی یک عمر
به راحتی کسی از راه ناگهان برسد…

رها کنی‌، برود، از دلت جدا باشد
به آن‌که دوست‌تَرَش داشته‌، به آن برسد

رها کنی‌، بروند و دو تا پرنده شوند
خبر به دورترین نقطه‌ی جهان برسد

گلایه‌ای نکنی‌، بغض خویش را بخوری‌
که هق‌هق تو مبادا به گوششان برسد

خدا کند که‌… نه‌! نفرین نمی‌کنم‌، نکند
به او، که عاشق او بوده‌ام‌، زیان برسد

خدا کند فقط این عشق از سرم برود
خدا کند که فقط زود آن زمان برسد


خوانده بود :


“زیر باران باید رفت”


فکر می کرد :


زیر باران باید ، رفت !

ترنم باران شخصیتی رویایی که با آن زندگی میکنم ...

 شب سردی ست و هوا منتظر باران است


وقت خواب است ودلم پیش تو سرگردان است

شب بخیر ای نفست شرح پریشانی من

ماه پیشانی من دلبر بارانی من۰۰۰۰۰

تمام مطالب این سایت ارتباط موضوعی با کسی یا شخصیتی و ....ندارد....

باران که گرفت قطره شد تا گم شد

در خویش شکست و در شما ها گم شد

              او را که هنوز یادتان می آید

               یک روز همین موقع ، همین جا گم شد

ترنم باران یعنی همان حس با عشق بودن و ماندن و مردن....و یادمان باشد که عشق فقط عشق خدایی ...

نطرات شما دوستان رهگشایی اعتلای این سایت هست....ضمنا آمار سایت تا ۱۴اردیبهشت ۹۲ هفت هزار نفر(۷۰۰۰)بوده است.

برایم بسیار دعا کنید....

bipfa_414.jpg - @IMPALA :دی

 

رو در رو میـبـینـم تــو رو بـا اون که تــو عاشـقشــی
من بد نبودم که می خوای راضی به این فاصله شی

عشقم برات کافی نبود احساس من رفته حراج
زخـمــی ازت مـونــده دلـــم که نــداره راه عــلاج

همنشین حرف دلم یه مشتی عکس و کاغذم
چقــدر بهــت گفتــم نــرو بـه ایـن زودیــا جا نزن

یــادگــاری از تـــو بــرام چیــزی نبـــود جــز یه شـکسـت
به چشم نیومد عشق من از وقتی اون به دل نشست

ساکـت و سـرد و بی صـدا از رفتنت شـوکه شدم
تنهایی سروقتم میاد حرف می زنم هی با خودم

مهم نیست چی سرم بیاد گذشتم از هرچی که بود
کوچـه بـه کوچـه راه می رم بـا چشـم گریـون و کبـود

همنشین حرف دلم یه مشتی عکس و کاغذم
چقــدر بهــت گفتــم نــرو بـه ایـن زودیــا
. جا نزن

یــادگــاری از تـــو بــرام چیــزی نبـــود جــز یه شـکسـت
به چشم نیومد عشق من از وقتی اون به دل نشست

همنشین حرف دلم یه مشتی عکس و کاغذم
چقــدر بهــت گفتــم نــرو بـه ایـن زودیــا جا نزن

یــادگــاری از تـــو بــرام چیــزی نبـــود جــز یه شـکسـت
به چشم نیومد عشق من از وقتی اون به دل نشست

 

 

بسیار ستمکار و بسی عهد شکن است 

 

  

اما به ستمکاری آن عهد شکن نیست  

 

ترنمـــــ بارانــــــــــــ

 

بگو چی دیدی تو چشمام که عشق منو تو روندی 

بگو کی گرفته جامو قلب منو سوزوندی 

بگو کی به پات نشسته حالا عهدتو سرمیاری 

برای موندنت باز بهونه درمیاری 

نری بگی بی حیا بود بی دینو بی خدا بود 

دل به کی بسته بودم اخ که چه بی وفا بود 

نری بگی کم گذاشتم برای چشمای تو 

نگی یکی دیگه داشتم آوردمش جای تو

******
نگی باکسی رفتمو عشق تورو فروختم 

بجای چشمای تو دل به غریبه دوختم 

نگی دلش اینجا نبود من که بودم عاشقش 

ای همه حرفو حدیث من نبودم لایقش 

نری بگی بی حیا بود بی دینو بی خدا بود 

دل به کی بسته بودم اخ که چه بی وفا بود 

نری بگی کم گذاشتم برای چشمای تو 

نگی یکی دیگه داشتم آوردمش جای تو

 
نمره ی صندلی ام باز درآمد، هشت است 



ساعت رفتن من نیز به مشهد ، هشت است 



همه جا مضربی از هشت و به تخت اعداد 

 



آن که امروز نشسته است به مسند، هشت 

 است 



بین ما مردم ایران نود و نُه درصد 

 


عدد حاجتمان پنج نباشد ، هشت است

 

کربلایی است دلم در وسط مشهد تو 

 

کسر بر نُه شود هفتاد و دو درصد، هشت  

 

است 


علی و فاطمه را هشت عدد حرف بس است  

 



ضرب در دو بشود اسم محمد(ص)، هشت است  

 

عدد چهار همان پرچم سبز حرم است. 

  

یازده شکل دو گلدسته و گنبد، هشت است 



هفت بی تاب ترینت لب پایین من است  

 



که به رویش لب بالایی مرقد، هشت است 

 



هشتمین بیت رسیده است که تأکید کنم 

   

بهترین ساعت پرواز به مشهد، هشت است...

 

من و تو، نم نم باران و نگو ! وای خدا 


چاییِ داغ دو فنجان و...نگو! وای خدا 



پشت یک پنجره و شُرشُر باران و کمی 

 


عطر شب بوی پریشان و...نگو! وای خدا 



جای دست تو که از شیشه زدوده ست بخار 


و تماشای درختان و...نگو! وای خدا 



قطره ها بر روی شیشه همگی رقص کنان  


نرم و آهسته و غلتان و...نگو! وای خدا 



لحظه ای خیس شدن، خاطره انگیز شدن 


پا به پای تو وآبان و...نگو!وای خدا  



هُرم آغوش تو و سردی باران، چه شود! 


لبِ چون غنچه ی خندان و...نگو! وای خدا 



هوس بوسه ای از کنج لب یخ زده ات 


آتش حیله ی شیطان و...نگو! وای خدا 



بوسه ای داغ به سنگینی احساس گناه 

 


لحظه ای بعد پشیمان و...نگو! وای خدا 



بغض سنگین من و گریه ی پنهانی تو  

 


خیسیِ سطح خیابان و...نگو! وای خدا..

 

دنبال یه حرف تازه تو رویای تو بودم 

واسه ابراز علاقم این ترانه رو سرودم 

تو عبور واژه ها که پشت هم پیش می گشتم 

آخرش رسید به این حرف  

 

دوست دارم و نوشتم 

دوست دارم   

و نوشتم من دوست دارم  

 قد آسمون پر ستاره 

جوری که سمت تو میام بی اراده بی اشاره 

بی اراده بی اشاره 

من دوست دارم قدر قدری که تو نمیدونی 

قدی که بگم تا ابد توی خاطرم میمونی 

توی خاطرم میمونی 

سمت من نشونه رفته تیر عشقت عزیزم 

دخل من اوده انگار بسته شد راه گریزم 

عشق من یکی یدونست اصلنم همتا نداره 

تا همیشه مثل بارون روی دل تو میباره

 

اولین رفتنت تلخ که نه خیلی دردناک بودش ترسناک بودش

وقتی شروع کردم پاهام لبه پرتگاه بودش

شاید شنیدی که میگن اگه خندیدم به اجباره عکاس بودش

این حکایت منه نیشو کنایه همه علاقه ی شدید

به این ملودیه غمه منو بیچاره کرد

این رپ لعنتی حتی آهنگساز میکرد قیافه کج

وسط این راه سخت منو پیاده کرد

عشقمم رفت منو سیگاری کرد

حتی فاصله گرفتم من از خونوادم از همینجا میگم  

مامان بابا دوست دارم

همه رفتید نه به درک از اول بودید مگه

تو خوشی همه هستن کشیدید عقب تر تو سختیا

با مرام بودید اگه اینجوری نمیشدش 

 هر کی رسید کنار ما گنده میشدش

با چند تا عکس تو پست نمیشدش یه رفاقت ثابت

شاه برگشت سرباز رفت از یادت

 

برو دست حق بدرقه ی راهت به امید  

برج میلادت ,  

 به امید برج میلادت

از 17اسفند روزارو هی شمردم خودم 

 که هیچ تمومه رویاهامو بردن

من اونی که هیچوقت نخندید همونی که واسه شهرت نجنگید

همونی که دیگه سازش کوک نیست خیلی وقته حالش خوب نیست

همونی که بهش وعده دادی یه روز گرگ بودید  

اومدید با لباس یه دوست

خندیدم همش تا نباشه غمتون چی شد یهو گیج رفت سرتون

خوشحال شدم وقتی شمارو تو نبودم خوش دیدمتون

یکی بهم گفت یکی از داداشیات تو روت خوب پشت سرت 

 فش داشت میداد

خندیدم گفتم چندتارو بزنم بالاخره  

یکی با خنجر از پشت میاد

دیدم مرامو فقط تو ساز شکستم خیلیا غرورمو شکستن

بریدی صدامو با تک آسه خشت کجا بودی رفیق  

وقتیکه دلم میگیره

وقتیکه دلم میگیره وقتیکه حتی یه لحظه

سازمو بغل میگیرم بیخودی تنم میلرزه

دیگه من نمیشم آروم کسی نیست تو این روزام

کسی نیست منو بفهمه تکو تنها زیر بارون

منمو ساز پشیمون منمو یه روح داغون

منمو چشمایه خیسم قدمایه خیلی آروم

تو به من وعده میدادی من فقط پای تو باختم

تو خداحافظی کردی من خودم خودمو ساختم

هر چی غمه تو این دنیارو بگی من چشیدم 

 تو چشام نگاه بکن که نیستش جات

اون رفیقی که واسه ناموسش غمه کشیدم دمش گرم  

پشت سرم فوش ناموس داد

منمو ساز پشیمون منمو یه روح داغون

منمو چشمایه خیسم قدمایه خیلی آروم

تو به من وعده میدادی من فقط پای تو باختم

تو خداحافظی کردی من خودم خودمو ساختم

 

همخواب رقیبانی و من خواب ندارم

بی تابم و از غصه ی این تاب ندارم

دلتنگم و با هیچکسم میل سخن نیست

کس در همه آفاق به دلتنگی من نیست

بسیار ستمکار و بسی عهد شکن هست

اما به ستمکاری آن عهد شکن نیست

عهد شکن نیست

پیش تو بسی از همه کَس خوارترم من

زان روی که از جمله گرفتارترم من

روزی که نماند دگری بر سر کویت

دانی که ز اغیار وفادار ترم من

بر بی‌کسی من نگر و چاره ی من کن

زان کز همه کس بی‌کس و بی‌یارترم من

بی‌یارترم من, بی‌یارترم من, بی‌یارترم من

بی‌یارترم من, بی‌یارترم من, بی‌یارترم من

 

چـه کسی میداند که تو   
 درپیله تنهایی خود تنهایی؟  

چـه کسی میداند که تو درحسرت 

 یک روزنه درفردایی؟ 

پیله ات 

 را بگشا تو به اندازه یک 

 پروانه زیبایی 

اگر یقین داری روزی پروانه می شوی 

 

 بگذار روزگار هرچه میخواهد 

 پیله کند. 

 

***

اگر تمام درهاي دنيا  

 

هم به رویت بسته شدند ؛


تو هم  

بخاطر خدا 

 

و  

با اعتماد به او  

،  

 به سوي درهاي بسته برو ، 

چون

 

خــداي تــو و يوســف يکـيــسـت   

**** 

ترنمــــــ بارانــــــــ 

 

به بعضیا هم باس گفت :

ریاضی بلد نیستی به درک . . .

ولی جمع کن خودتو از زیر این و اون. . .

_____________________________________

 

عشقه من . . .

تو رفتی و اینها میمانند . . .

یک آه . . .

یک بغض لعنتی . . .

و یک سوال بی جواب . . .؟

آیا هنوز هم گاهی دلت برایم تنگ میشود ؟؟؟؟

 

_____________________________

 

میدانی رفیق . .

 وقتی دلت گرفته . . .وقتی غمگینی . . . 

وقتی از زندگی سیری . . .

 حـــواستـــو خیلـــی جمـــع کـــن   
چـــون برای آدما طعمـۀ خــوبــی
 
هستــــی ..

 

________________________________________________ 

خدایا انصافت کجاست . . .؟؟؟

من خودخوری میکردم و آه میکشیدم . . .

درحالی که او دیگری را میخورد و آه میکشید . . .

 

آخر راه امدن با روزگار گره کوریه که بخت من

که تموم اتفاقای بدش شاهد زندگی سخت من

شاید این زخمی که از تو خوردم و از حرارتش زبونه می کشم

یا تموم بی کسی هام و همش فقط از دست زمونه می کشم

بگو بازم هموا داری و مثل همه من و تنها نمی زاری و

بگو هستی تا نترسونتم ظلمت این شب تکراریا

بگو هستی و روی ماهت و امشب پشت ابرها پنهون نمیشه

آسمون بخت تیره من ابری نمی مونه همیشه

بازم هوا مو داری و مثل همه تنهام نمی زاری

بگو هستی تا نترسونتم ظلمت این شب تکراریا

بگو هستی و روی ماهت و امشبم پشت ابرا پنهون نمیشه

آسمون بخت تیره من ابری نمی مونه همیشه

من که پشتم به خودت گرمه و باز هر چی این راه و میام نمی رسم

نکنه دستم و ول کردی برم که به هر چی که می خوام نمی رسم

شایدم من اشتباهی امدم که در بسته و وا نمی کنی

من به این سادگی دل نمی کنم از تو که منو رها نمی کنی

بگو بازم هموا داری و مثل همه من و تنها نمی زاری و

بگو هستی تا نترسونتم ظلمت این شب تکراریا

بگو هستی و روی ماهت و امشب پشت ابرها پنهون نمیشه

آسمون بخت تیره من ابری نمی مونه همیشه

بازم هوا مو داری و مثل همه تنهام نمی زاری

بگو هستی تا نترسونتم ظلمت این شب تکراریا

بگو هستی و روی ماهت و امشبم پشت ابرا پنهون نمیشه

آسمون بخت تیره من ابری نمی مونه همیشه

 

دم رفتن بیا بردار ازت هر چیزی جا مونده 

منم فک می کنم بودی برام مهمون ناخونده 

یه ذره شک نکن حتی تو تصمیمی که می گیری 

تو چشمام زل نزن وقتی داری از پیش من میری 

به چشمام حق بده خیسه برام دل کندن آسون نیست 

مثل تو دیگه هیچ عشقی توی دنیا فراوان نیست 

تو مختاری بمونی یا بری حتی ازم دور شی 

اگه راهت رو نمی بندیم نمی خوام دیگه مجبور شی 

بزن این ضربه آخر بزن این قلب و خوردش کن 

اگه می تونی حرفی نیست همین حالا تمومش کن 

حالا که حرف رفتن شد جلو راهت و نمی بندم 

ولی من تا ته دنیا به احساس تو پابندم 

 

شاعر علی تکتا 

... 

و چه زیبا سرود این ترانه را  و چه دلنشین حرف دلم را به صورت شعر خوند... 

حقیقتًا دوستت دارم علی زیبایی که  

ندیده و نشنیده حرف دلم را زدی... 

و افسوس و هزاران افسوس بر او ... 

ترنمـــ بارانـــ

 

خوش به حال من و دريا و غروب و خورشيد  


و چه بي ذوق جهاني كه مرا با تو نديد  


رشته اي... جنس همان رشته كه بر گردن توست  


چه سروقت مرا هم به سر وعده كشيد  


به كف و ماسه كه نايابترين مرجان ها  


تپش تبزده نبض مرا مي فهميد  


آسمان روشني اش را همه بر چشم تو داد  


مثل خورشيد كه خود را به دل من بخشيد  


ما به اندازه هم سهم ز دريا برديم  


هيچكس مثل تو ومن به تفاهم نرسيد  


خواستي شعر بخوانم دهنم شيرين شد  


ماه طعم غزلم را ز نگاه تو چشيد  


من كه حتي پي پژواك خودم مي گردم  


آخرين زمزمه ام را همه شهر شنيد


شاعر: 

محمدعلي بهمني 

ترنمــ  بارانـــــ

 

دلتنگی هامو از من بگیر

برگرد و بغض این روزامو از من بگیر

تا کی بخندی از توی قاب عکس پشت یه شیشه

آخه چجوری یادت نباشم وقتی نمیشه

وقتی نمی شه وقتی نمی شه وقتی نمی شه

درگیر کوچه ها شدم بعد از تو تا همیشه

با اینکه با قدم زدن چیزی درست نمیشه

بی تو مسیر این کوچه ها از یادم نمیره

هر بار از اینجا رد میشه یادت بغضم میگیره

تا کی بخندی از توی قاب عکس پشت یه شیشه

آخه چجوری یادت نباشم وقتی نمیشه

وقتی نمی شه وقتی نمی شه وقتی نمی شه 

 

  ترنم باران 

  شاعر 

عاطفه حبیبی 

  خواننده  

علی زیبایی

 

دعایت در حقم گرفت مادرم...

چه خالصانه دعایم کردی...

و چه ناباورانه برایم اشک...

و چه زود پیر شدم مادر...

****

تقدیر...

تقصیر...

حکمت...

صلاح....

این ها کلماتی هستند که فقط برای فریب خودم بکار میبرم...

در حالی که تقدیر من همان تقصیری است 

 

 که به صلاح خودم حکمت فرض کردم...

آن هم برای فریب خودم...

فریب خوردم میفهمی...

فریب دلنازی های تو و بازی با کلماتم...

*****

بیا و نظاره کن...

آهای عالیس با توام...

کجایی...

اینجا همان سرزمین عجایب است...

بیا و ببین آدم هایی این سرزمین  

 

مثل کلاغ قصه مادربزرگم

هرگز به خونشون نمی رسند...

****

بنام خدا

یکی بود و یکی که هرگز نبود

والسلام

این بود داستان زندگی ام

****

عجایب هفت گانه دنیا

من

او

غم

جدایی

آرزو

شکست

فنا

بیا و نظاره کن...

***

زندگی چیست؟

زندگی همان مرده گی است که  

 

ما انسانها فکر می کنیم زنده ایم

زندگی یعنی نابودی آهسته

زندگی یعنی اینکه وقتی  

 

رفت دیگه بر نمیگرده

و زندگی یعنی آغازی برای پایانی شدن...

 

و خدایی که در این نزدیکی است...

کاروان در کاروان گل و لبخند به پای 

 آمدنت نشسته 


اند و ظهور تو را  

از سراچه های آسمان ،انتظار می کشند.

دل ها، معابد اندوه است بی تو ، 

 

و جان ها گستره ای 

 


از لاله های باغ که در  

فراق تو روییده اند.

اگر می دانستم که در کدامین  

 

جمعه ی معطر 

 

 در هوای 


بارانی چشم های منتظر  

 قدم می زنی؟

اگر می دانستم که به لاله های  

 

اسیر مرداب سر  

 

میزنی...؟

اگر می دانستم...

تمام روز ها را جز آن جمعه  

 

از تقویم زندگی ام 

 

 جدامیکردم.

دل به دلبر دادم و دلدار ،دل را ، دل ندیــد

دل به دلبر دل سپرد، دلدار، پا از دل کشــید

دل به دنبال دلش، دل دل کنان، دلخـون دل

دل ز دلبر خواستم ،دلبر ،دل از این دل بـرید

و این چنین شد که نوشتمــــ بـــارانــــ و دفترمــ خیســـ   شد...

*اللهم عجل لولیک الفرج*

و اما از هر چه بگذریم سخنـــ   عشقـــ خوشتر است...

کم کم صدای برچیده شدن سفره میهمانی دوست می آید  و انگار همین دیروز بود که ندایش چه عاشقانه ما را صدا کرد

وا کرده ام آغوش قُلِ اللهِ شَهیدا
نزدیک بیا اَقرَبُ مِن حَبلِ وَریدا

اما باورمان نبود یا نشد که هر آمدنی را رفتی و هر رفتی را افسوسی دیگر...

گوش دل را اگر باز کنی و چشم جانت را بینا ،باز هم صدای دعوتش را خواهی شنید..

از کوچه گذشتی و نگاهم به تو افتاد
لرزید دلم زُلزِلَ زِلزالَ شَدیدا

اما افسوس که در هیاهوی این دنیای تاریک دلمان را به روشنی آینده اش سرخوش و از عاقبت خودمان غافل...

اصلاٌ جایی که عشقی بجز عشق خدا باشد همین است و نمی توان انتظار بندگی را داشت...

ما انسانها در منجلاب تکلنولوژی و مدرینه شدن دنیای به اصطلاح آرام سرگردانیم  و اگر از خواب غفلت بیدار نشویم

افسوسی میخوریم و مدام خواهیم گفت : چقدر زود دیــــر شده است...

بیاید از این ماه سادگی را بیاموزیم و صداقت ...اگر این دو را آموختیم دیگر ژست های روشنفکرانه نخواهیم کرد

آدم های ساده را بی هیچ دلیلی دوست دارم آدم هایی که خودشان هستند

و نقش بازی نمیکنند  .....سادگی شیک ترین ژست دنیاست

و این یعنی رفتاری در شان منتظر واقعی مصلح و زمزمه کنان از او می خواهیم:

فریاد همه، بــرس به فریاد همه

لبخند بشو بر لبـــان ناشاد همه

آنقدر زمستان و زمستان را دیدیم

تا فصــــل بهار رفت از یاد همه

تیک تیک ساعت آمدن عید را به نظاره می نشیند و دیرگاهی است که قریب است انتظار همه به سر آید و انتظار، برای عیدی بزرگ به پایان برسد...

ماه رمضان تمام شد اما:

هر کس روزه گرفت و از این سفره الهی توشه برداشت ،گذشت...

هر کس هم بی تفاوت به برکاتش به سادگی از آن رد شد،باز هم گذشت...

هر کس تغیری در خود ایجاد کرد و نگاهی درست به آینده ،آن هم ،گذشت...

و هر کس بدون توجه به برکات این ماه ،آن را امروز و فردا کرد ، باز هم گذشت...

می گذرد و باز هم میگذرد...

تو ای دوست و ای منتظر مصلح...

برد و باخت این ماجرا فقط به دست توست...رقابتی در کار نیست ولی همتی عجیب می طلبد تا باور کنیم که گذشت...

به قول استاد فرزانه آیت الله مجتهدی :

آنچه ازسر گـــذشت ؛ شد سرگذشت!!!

حیــــف بی دقت گذشت؛ اما گذشت!!!

تاکه خواستیم یک «دوروزی» فکرکنیم!!

بردرخانه نوشتند؛ درگــــــــذشت..‌..

اما باید عوض بشیم و با باور قلبی توسل کنیم به ساحت حضرت دوست و گرنه :

   این متن ها برای من -آقا- نمی شود

  با این پیام ها دل من وا نمــــی شود

  بگذار راست بگویم پس از عمــری ادعا 

  قفل فرج به کذب و ریا و ا نمـــی شود

 باید پایان دهیم به این انتظار و انتظار را بی معنا کنیم با آمدنش ...

اما تا چه حد آماده ایم و تا چه اندازه منتظریم باید رجوع کنیم...

رجوع کنیم به گذشته و گناه هایی که کردیم و توبه اش به جا مانده...

رجوع کنیم به قلبهایی که شکستیم و به خیال خودمان حق را گرفته ایم...

رجوع کنیم به دلهایی که سوزانده ایم و به توهم خود گفته ایم من که کاری نکردم...

رجوع کنیم به غفلتهایی که نسبت به مادر و پدرمان داشته ایم و به تصور خود گفته ایم ...وظیفه شان بوده است...

رجوع کنیم به بی توجهی به فرزندانمان و باور کنیم که در گناهانی که آنها از سر بی محبتی و بی توجهی ما در عصر خطرناک و مورد هجوم تهاجم فرهنگی برای خود اندوخته اند ،شریـــــک هستیم...

رجوع کنیم به نفس خـــــود و ...

و وقتی آماده شدیم می توانیم با صدای بلند خطاب به صاحب امرمان بگویم:

بیا که آمدنت را به نظاره نشسته ایم...

و پایان این سخن:

یک ... دو ... سه  می شمردم تک تک

در پی تو می دویــــــدم با شک

حالا که بزرگ شـــــدم می فهمم

تمرین جدایی است قایــــم باشک

 و این تمرین جدایی هنگاهی معنا پیدا خواهد کرد که:

اینجا فوران زندگی...آنجا مرگ
مانده ست در انتظار انسانها، مرگ
«یک روز به دیدار شما می آیم»
این نامه برای زنده ها
امضا:مــرگـــــ

تا دیر نشده به خود بیایم که فاصله زندگی و مرگ همان فاصله ایست بین اذان و نماز.... بیایم دریایی شویم و دلمان را به دریای بی کران دوست هدیه کنیم تا بشنویم:

پایان ماجرای دل و عشق روشن است

ای قایق شکسته به دریا خوش آمدی

 و سخن را کوتاه کنم ...

حرف آخر باران....زمین را شستـــم دوبــــاره آغـــاز کنید

والسلام

رضائی (ترنمــ بارانـــ)

 
تو كیستی، كه من اینگونه بی تو بی تابم؟  


 شب  از هجوم خیالت نمی برد خوابم .

تو چیستی، كه من از موج هر تبسم تو  


بسان قایق، سرگشته، 

 روی گردابم!     



تو در كدام سحر، بر كدام اسب سپید؟
تو را كدام خدا؟
تو از كدام جهان؟
تو در كدام كرانه، تو از كدام صدف؟
تو در كدام چمن، همره كدام نسیم؟
تو از كدام سبو؟

من از كجا سر راه تو آمدم ناگاه!
چه كرد با دل من آن نگاه شیرین، آه!
مدام پیش نگاهی، مدام پیش نگاه!
كدام نشاه دویده است از تو در تن من؟
كه ذره های وجودم تو را كه می بینند،
به رقص می آیند،
سرود میخوانند!

چه آرزوی محالی است زیستن با تو
مرا همین بگذارند یك سخن با تو:
به من بگو كه مرا از دهان شیر بگیر!


به من بگو كه برو در دهان شیر بمیر!

بگو برو جگر كوه قاف را بشكاف!
ستاره ها را از آسمان بیار به زیر؟
ترا به هر چه تو گویی، به دوستی سوگند


هر آنچه خواهی از من بخواه، صبر مخواه.
كه صبر، راه درازی به مرگ پیوسته ست!

تو آرزوی بلندی و، دست من كوتاه
تو دوردست امیدی و پای من خسته ست.
همه وجود تو مهر است و جان من محروم
چراغ چشم تو سبزست و راه من بسته است
 
دریا شده است خواهر و من هم برادرش  


شاعرتر از همیشه نشستم برابرش  



خواهر سلام ! با غزلی نیمه آمدم  


تا با شما قشنگ شود نیم دیگرش  



خواهر ! زمان زمان برادرکشی است باز  


شاید به گوش ها نرسد بیت آخرش  



می خواهم اعتراف کنم : هر غزل که ما  


با هم سروده ایم , جهان کرده از برش  



با خود مرا ببر که نپوسد در این سکون  


_ شعری _ که دوست داشتی از خود رهاترش  



دریا سکوت کرده و من حرف می زنم  


حس می کنم که راه نبردم به باورش  



دریا ! منم _ همو که به تعداد موج هات  


با هر غروب خورده بر این صخره ها سرش  



هم او که دل زده است به اعماق و کوسه ها 

 
خون می خورند از رگ در خون شناورش  



خواهر ! برادر تو کم از ماهیان که نیست  


خرچنگ ها مخواه بریسند پیکرش  



دریا سکوت کرده و من بغض کرده ام  


بغض برادرانه ای از قهر خواهرش

 
دلم گرفته ای دوست، هوای گریه با من  


گر از قفس گریزم، کجا روم، کجا، من؟  



کجا روم؟ که راهی، به گلشنی ندارم  


که دیده برگشودم، به کنج تنگنا، من  



نه بسته‌ام به کس دل، نه بسته دل به من  

کس
چو تخته پاره بر موج، رها، رها، رها من  



ز من هر آن که او دور، چو دل به سینه  

نزدیک  


به من هر آن که نزدیک، ازو جدا، جدا من 

 

نه چشم دل به سویی، نه باده در سبویی  


که تر کنم گلویی، به یاد آشنا، من  



ز بودنم چه افزود؟ نبودنم چه کاهد  


که گویدم به پاسخ، که زنده‌ام چرا من؟  



ستاره‌ها نهفتم در آسمان ابری ـ  


دلم گرفته، ای دوست! هوای گریه با من

 

پایان گره، همیشه گره، ابتدا گره... 

مفعول فاعلات مفاعیل فا... گره 

من بودم و خیال دل انگیز او شدن 

 
او بود و فکر پر زدن از... سالها گره! 

مانند زندگی که فقط یک بهانه بود 

 
یا نقطه تلاقی دلهای ما: " گره " 

دنیای ساده دل من هم بهانه بود  


یک ریسمان سست... و تا انتها گره 

این رسم زندگیست که باید عبور کرد 


تا لحظه ای که خورد به یک آشنا، گره!

 

فال مرا بگیر عجوز جهنمی!  


مرگست؟ زندگیست؟ جداییست؟ یا... گره؟ 

دیگر نمی کشید، ولی حیف! پاره شد! 
 

دنیای ما که بود به هم وصل، با گره! 

آزاد شد از آن قفس و روز او هنوز 
 

هر لحظه میزند به شب خود مرا گره 

 

در لابلای تلخی خود، طعم شهد داشت 
 

تقدیر من که خورد به شعر خدا... گره 

معشوق زنده ماند... وعاشق، تمام شد 


هر دفعه با جدایی و این بار : با گره!


سمانه رضایی

 

کاش میشد  

سرنوشت از سر نوشت 

کاش... 

ولی سرنوشت بد سرنوشت 

اما گذشت این سرنوشت هر چی نوشت  

 

ترنم باران

 

شوریده ی آزرده دل ِ بی سر و پا من

در شهر شما عاشق انگشت نما من

 

دیوانه تر از مردم دیوانه اگر هست

جانا، به خدا من... به خدا من... به خدا من

 

شاه ِ‌همه خوبان سخنگوی غزل ساز

اما به در خانه ی عشق تو گدا من

 

یک دم، نه به یاد من و رنجوری ی ِ من تو

یک عمر، گرفتار به زنجیر وفا من

 

ای شیر شکاران سیه موی سیه چشم!

آهوی گرفتار به زندان شما من

 

آن روح پریشان سفرجوی جهانگرد

همراه به هر قافله چون بانگ درا، من

 

تا بیشتر از غم، دل دیوانه بسوزد

برداشته شب تا به سحر دست دعا من

 

سیمین! طلب یاریم از دوست خطا بود:

ای بی دل آشفته! کجا دوست؟ کجا من؟

 

سیمین بهبهانی

 

شوریده ی آزرده دل ِ بی سر و پا من

در شهر شما عاشق انگشت نما من

 

دیوانه تر از مردم دیوانه اگر هست

جانا، به خدا من... به خدا من... به خدا من

 

شاه ِ‌همه خوبان سخنگوی غزل ساز

اما به در خانه ی عشق تو گدا من

 

یک دم، نه به یاد من و رنجوری ی ِ من تو

یک عمر، گرفتار به زنجیر وفا من

 

ای شیر شکاران سیه موی سیه چشم!

آهوی گرفتار به زندان شما من

 

آن روح پریشان سفرجوی جهانگرد

همراه به هر قافله چون بانگ درا، من

 

تا بیشتر از غم، دل دیوانه بسوزد

برداشته شب تا به سحر دست دعا من

 

سیمین! طلب یاریم از دوست خطا بود:

ای بی دل آشفته! کجا دوست؟ کجا من؟

 

سیمین بهبهانی

 

وقتی که دلم میگیره وقتی که حتی یه لحظه 

 
سازمو بغل میگیرم بیخودی تنم میلرزه 

 


دیگه من نمیشم آروم کسی نیست تو این روزامون 

 


کسی نیست منو بفهمه تکو تنها زیر بارون 

 

منم و ساز پشیمون منم و یه روح داغون 

 


منم و چشمای خیسم قدمای خیلی آروم 

 


تو به من وعده میدادی من فقط پای تو باختم 

 


تو خداحافظی کردی من خودم خودمو ساختم