قلبى شکست و دورو برش را خدا گرفت
نقاره مىزنند... مریضى شفا گرفت
دیدى که سنگ در دل آئینه آب شد
دیدى که آب حاجت آئینه را گرفت
خورشیدى آمد و به ضریح تو سجده کرد
اینجا براى صبح خودش روشنا گرفت
پیغمبرى رسید در این صحن پر ز نور
در هر رواق خلوت غار حرا گرفت
از آن طرف فرشتهاى از آسمان رسید
پروانه وار گشت و سلام مرا گرفت
زیر پرش نهاد و به سمت خدا پرید
تقدیم حق نمود و سپس ارتفاء گرفت
چشمى کنار اینهمه باور نشست و بعد
عکسى به یادگار از این صحنهها گرفت
دارم قدم قدم به تو نزدیک مىشوم
شعرم تمام فاصلهها را فرا گرفت
دارم به سمت پنجره فولاد مىروم
جایى که دل شکست و مریضى شفا گرفت
نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۰/۰۸/۱۱ساعت ۸:۱۴ ق.ظ  نویسنده ترنم باران