حرفهای درگوشی(ترنم باران)

می رسد روزی که شرط عاشقی دلدادگی است...آن زمان هر دل فقط یک بار عاشق می شود

تصاویری که مشاهده می‌کنید، تصاویری نادر از کربلای معلی، بارگاه مطهر حضرت سید الشهدا (ع) و قمر بنی هاشم حضرت اباالفضل العباس (ع) در سال 1910 میلادی یعنی یک قرن پیش است.

کربلا ضریح حضرت ابا الفضل العباس، قمر بنی هاشم

 

کربلا منطقه مخیم

 

کربلا حرم مطهر حضرت ابا الفضل العباس، قمر بنی هاشم پیش از تذهیب

 

کربلا نهر علقمه زیر مزار حضرت ابا الفضل العباس، قمر بنی هاشم

 

 

تصویری بسیار نادر از مزار مظهر حضرت ابا الفضل العباس، قمر بنی هاشم در 20 پایی زیر ضریح مبارک

 

 

کربلا سال 1810 میلادی

 

کربلا دروازه القبله بارگاه سید الشهدا

 

کربلا بارگاه سید الشهدا با سه مناره

 

کربلا بارگاه سید الشهدا

 

کربلا دروازه القبله بارگاه حضرت ابا الفضل

 

 

کربلا بارگاه حضرت ابا الفضل العباس

 

 

 

سائل و سينه زني ، سيب ، سحر ،سوره ي فجر

سوز دل بهر عزاي تو دمادم داريم

هفت سين كرمت جور هميشه ، اما

ما فقط يك سفر كرب و بلا كم داريم

 

براے  امامــ خوباטּ امامـ مهدے  عج

ماه موسیقے احساســ مرا مے شنود

وشقایقــ زدلــ مـטּ آه را مے گیرد

همه ے قاصدکاטּ زپے همـ مے سرایند سرود

کہ اے بلبل شیریـטּ سخـטּ باغ خدا

کے مے آیے؟؟

از خودمـ

 
 

صلی الله علیک یا أبا عبدالله ...

صلی الله علیک یا أبا عبدالله ...

صلی الله علیک یا أبا عبدالله ...

 

اربعین

 

در طول تاریخ محرم ها و صفر های بسیاری آمده اند و رفته اند ،

اما یاد حسین علیه السلام و شعار زیبایش همچنان ماندگار ، تازه و عزیز است.

هیهات منا الذله ...

 

               هرکه شد از سر اخلاص عزادار حسین

                      نام او ثبت نمایند به طومار حسین

                    یا رب این منصب شاهانه ز ما باز نگیر

                      تا که پیوسته بمانیم عزادار حسین

 
آب را گِل نکنیـــــد !

شایــــد از دور علمدارِ حسیــــن

مشکِ طفلان بــــــر دوش

زخـــم و خون بر انــــدام

مــــی رِسَد تا کــــه از این آب ِ روان

پُر کُنَــــد مشکِ تهــــی

بِبـَـــرَد جرعه یِ آبی برسانـــد به حـــرم

تا علــی اصغرِ بی شیرِ رباب

نَفَسَــش تـازه شَوَد

و بخوابـــد آرام...

آب را گِل نکُنیـــــد

که عزیزانِ حسیــن

همـگی خیره به راهند که ســـاقی آید

و به انگشتِ کَرَم

گــره کورِ عطش بگشاید...

آب را گِل نکُنیــــد

که در ایــــن نزدیکی

عابدی تشنه لب و بیمـــارست

در تب و گریه اسیـــر

عمه اش این دو ، سه شب

تا سحــــر بیدارست...

آب را گِل نکُنیـــد

که بُوَد مهریـــه ی مادرشان

نه همیـــن آب

که هــــر جایِ دگر ، رودی و نهـــری جاریست

مهـــرِ ِ زهرای بتـــول است...

از اینست کــه من می گویم:

آب را گِل نکنیــــد..... آب را گـِل....
 

بشنو از نی چون حکایت ها کند

از سر ببریده ای هر دم حکایت ها می کند

بشنو از نی چون شکایت ها کند

وز لب خشکیده ای هر دم حکایت ها کند

بشنو از نی در ره دلدادگی

در زه دلدادگی فرزانگی

بشنو از نی آن به غایت راستین

حامل راس حسین اندر زمین

بشنو از نی از زمین کربلا

ناله و نفرین و آه و نینوا

بشنو از نی چون حکایت ها کند

از بدی های زمین هر دم شکایت ها کند

بشنو از نی از زبان اهل دل

راستگویان در سرای اهل دل

بشنو از نی واقعه از کربلا

کاروان کی میرسد در نینوا ؟

بشنو از نی ، آن زمان سلطان حسین

بی بدن قرآن قرائت می کند راس الحسین

 

 

صلي الله علي الباكين الحسين

 

اما رسول ترک کیست ؟

در سال 1284 شمسی، در محله قدیمی خیابان در شهر تبریز، فرزند مشهدی جعفر و آسیه خانم یعنی رسول چشم به جهان گشود. آسیه خانم یکی از گریه کنان روضه امام حسین (ع)، با عشق و محبتی که به مولا داشت فرزند خود را بزرگ کرد ولی بازیهای روزگار از رسول، جوانی خلافکار و لاابالی بارآورد.
بعد از سنین بیست و چهار پنج سالگی، رسول شهر و دیار خود را رها کرد و به تهران آمد. از آنجایی که رسول آذری زبان بود در تهران به رسول ترک شهرت یافت. یکی از شبهای دهه اول محرم بود و رسول ترک دهانش را از نجاستی که خورده بود با آب کشیدن به خیال خود پاک کرد چرا که باز می خواست به همان هیأتی برود که شبهای گذشته نیز در آن شرکت داشت. ولی این بار گویا فرق می کرد. پچ پچ مسئولان هیأت که با نیم نگاهی او را زیر نظر داشتند برایش ناخوشایند بود.
رسول یکی از قلدرهای شروری بود که حتی مأموران کلانتریهای تهران از اینکه بخواهند با او برخورد جدی داشته باشند بیم و هراس داشتند. می شود گفت که رسول از انجام هیچ گناهی مضایقه نکرده بود و این به زعم هیأتی ها که او در مجلسشان بود، گران تمام می شد. بالاخره یکی از میان آنها برخواست و در مقابل رسول قد راست کرد و در برابر لبخند رسول، از او با لحنی تند خواست که ازمجلس بیرون رود. رسول ساکت بود و فقط با ناراحتی به حرفهای او گوش می داد. خیلی ناراحت و عصبانی شد ولی چیزی نمی گفت. همه جا را سکوت فراگرفته بود. به گمان بعضی ها و طبق عادت رسول می بایست دعوایی راه می افتاد اما او بدون هیچ شکایتی و با دلی شکسته آنجا را ترک کرد و رو به سوی خانه حرکت کرد.هرچند رسول آدمی بسیار قلدر و شرور بود ولی اعتقادش به آقا امام حسین (ع) به اندازه ای بود که به او اجازه نمی داد تا از خادمان حسینی (ع) کینه و عقده ای به دل بگیرد و دعوا کند. آن شب نیز مثل شبهای دیگر گذشت.
صبح خیلی زود بود و هنوز شهر هیاهوی روزانه خود را شروع نکرده بود که در یکی از خانه ها باز شد و مردی بیرون آمد. از حالتش پیدا بود که برای انجام امری عادی و روزمره نمی رود. او به سوی خانه رسول ترک می رفت. به جلوی درخانه رسید و شروع به در زدن کرد. رسول با شنیدن صدای در، خود را به پشت در رساند و در را باز کرد. پشت در کسی را می دید که به طور ناخودآگاه نمی توانست از او راضی باشد، بله، حاج اکبر ناظم مسئول هیأت دیشبی بود. همان هیأتی که رسول دیگر حق نداشت به آنجا برود. اما برخورد گرم و صمیمی حاج اکبر حکایت از چیز دگیری داشت. بعد از کلی معذرت خواهی، از رسول خواست تا در شبهای آینده در جلسات آنها شرکت کند اما چرا؟ مگر چه شده؟ ناظم دیگر بیش از این نمی خواست توضیح دهد ولی اصرار رسول پرده از رازی عجیب برداشت.
مرحوم حاج اکبر ناظم در شب گذشته در عالم خواب دیده بود که در شبی تاریک در صحرای کربلاست. او تصمیم می گیرد که به طرف خیمه های امام حسین (ع) برود ولی متوجه می شود که سگی در حال پاسبانی از آنجاست و به هیچ کس اجازه نزدیک شدن به آن خیمه ها را نمی دهد. ناظم زمانی که می خواهد به آنجا نزدیکتر شود، سگ به او حمله می کند. وقتی که می خواهد خود را از چنگال آن سگ رها کند متوجه منظره ای عجیب می شود، بله، چهره آن سگ همان چهره رسول ترک بود. مسئول پاسبانی از خیمه ها ی امام حسین (ع) را رسول ترک برعهده داشت.
این همان چیزی بود که در رسول انقلابی عظیم ایجاد کرد و به یکباره از رسول ترک، حربن یزید ریاحی دیگری ساخت. بله، رسول به یکباره اسیر زلف یار شده بود و دیگر هر چه بر زبان می آورد شهد و شکری سوزان بود؛ دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند واندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند او از آن روز به بعد یکی از شیداترین و دلسوخته ترین دلداده ها و ارادتمندان به امام حسین (ع) می شود به گونه ای که هر سخنی که از او درباره آقا بیرون می آمد، هر شنونده ای را گریان و منقلب می ساخت و از این رو به حاج رسول دیوانه شهرت یافت و داستانهای شگفت انگیزی از او نقل می شود که ارادت او را به این خاندان عزیز اثبات می کند.
سرانجام در شب نهم دی ماه سال 1339 شمسی مصادف با پانزدهم رجب سال 1380 قمری درحالی که او حاج اکبر ناظم را بر بالین خود می بیند با گفتن مکرر «آقام گلدی ، آقام گلدی» روح بزرگش از بدنش خارج و به دیار باقی می شتابد. جنازه مطهرش را در قم، در کنار تربت پاک خانم فاطمه معصومه (س) در قبرستان حاج آقای حائری (قبرستان نو) به خاک می سپارند.روحش همنشین ابدی مولایش باد.

منبع




رسول دادخواه خیابانی معروف به رسول ترک




 
باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است
باز این چه رستخیز عظیم است کز زمین

بی نفخ صور خاسته تا عرش اعظم است

این صبح تیره باز دمید از کجا کزو
کار جهان و خلق جهان جمله در هم است
گویا طلوع میکند از مغرب آفتاب
کاشوب در تمامی ذرات عالم است

گر خوانمش قیامت دنیا بعید نیست
این رستخیز عام که نامش محرم است
در بارگاه قدس که جای ملال نیست
سرهای قدسیان همه بر زانوی غم است

جن و ملک بر آدمیان نوحه میکنند
گویا عزای اشرف اولاد آدم است
خورشید آسمان و زمین نور مشرقین
پروردهی کنار رسول خدا حسین
* * *
کشتی شکست خورده ی طوفان کربلا
در خاک و خون طپیده به میدان کربلا
گر چشم روزگار براو زار میگریست
خون می گذشت از سر ایوان کربلا

نگرفت دست دهر گلابی به غیر اشک
زآن گل که شد شکفته به بستان کربلا
از آب هم مضایقه کردند کوفیان
خوش داشتند حرمت مهمان کربلا

بودند دیو و دد همه سیراب و می مکند
خاتم ز قحط آب سلیمان کربلا
زان تشنگان هنوز به عیوق میرسد
فریاد العطش ز بیابان کربلا

آه از دمی که لشگر اعدا نکرد شرم
کردند رو به خیمه ی سلطان کربلا

آن دم فلک بر آتش غیرت سپند شد
کز خوف خصم در حرم افغان بلند شد
* * *
کاش آن زمان سرادق گردون نگون شدی
وین خرگه بلند ستون بیستون شدی
کاش آن زمان درآمدی از کوه تا به کوه
سیل سیه که روی زمین قیرگون شدی

کاش آن زمان ز آه جهان سوز اهل بیت
یک شعله ی برق خرمن گردون دون شدی
کاش آن زمان که این حرکت کرد آسمان
سیمابوار گوی زمین بی سکون شدی

کاش آن زمان که پیکر او شد درون خاک
جان جهانیان همه از تن برون شدی
کاش آن زمان که کشتی آل نبی شکست
عالم تمام غرقه دریای خون شدی

آن انتقام گر نفتادی بروز حشر
با این عمل معامله ی دهر چون شدی
آل نبی چو دست تظلم برآورند
ارکان عرش را به تلاطم درآورند
* * *
برخوان غم چو عالمیان را صلا زدند
اول صلا به سلسله ی انبیا زد
نوبت به اولیا چو رسید آسمان طپید
زان ضربتی که بر سر شیر خدا زدند

آن در که جبرئیل امین بود خادمش
اهل ستم به پهلوی خیرالنسا زدند
بس آتشی ز اخگر الماس ریزه ها
افروختند و در حسن مجتبی زدند

وانگه سرادقی که ملک مجرمش نبود
کندند از مدینه و در کربلا زدند
وز تیشه ی ستیزه در آن دشت کوفیان
بس نخلها ز گلشن آل عبا زدند

پس ضربتی کزان جگر مصطفی درید
بر حلق تشنه ی خلف مرتضی زدند
اهل حرم دریده گریبان ، گشوده مو
فریاد بر در حرم کبریا زدند

روح الامین نهاده به زانو سر حجاب
تاریک شد ز دیدن آن چشم آفتاب
* * *
چون خون ز حلق تشنه او بر زمین رسید
جوش از زمین بذروه عرش برین رسید
نزدیک شد که خانه ی ایمان شود خراب
از بس شکستها که به ارکان دین رسید

نخل بلند او چو خسان بر زمین زدند
طوفان به آسمان ز غبار زمین رسید
باد آن غبار چون به مزار نبی رساند
گرد از مدینه بر فلک هفتمین رسید

یکباره جامه در خم گردون به نیل زد
چون این خبر به عیسی گردون نشین رسید
پر شد فلک ز غلغله چون نوبت خروش
از انبیا به حضرت روح الامین رسید

کرد این خیال وهم غلط که ارکان غبار
تا دامن جلال جهان آفرین رسید
هست از ملال گرچه بری ذات ذوالجلال
او در دلست و هیچ دلی نیست بیملال
* * *
ترسم جزای قاتل او چون رقم زنند
یک باره بر جریده ی رحمت قلم زنند
ترسم کزین گناه شفیعان روز حشر
دارند شرم کز گنه خلق دم زنند

دست عتاب حق به در آید ز آستین
چون اهل بیت دست در اهل ستم زنند
آه از دمی که با کفن خونچکان ز خاک
آل علی چو شعله ی آتش علم زنند

فریاد از آن زمان که جوانان اهل بیت
گلگون کفن به عرصه ی محشر قدم زنند
جمعی که زد بهم صفشان شور کربلا
در حشر صف زنان صف محشر بهم زنند
از صاحب حرم چه توقع کنند باز
آن ناکسان که تیغ به صید حرم زنند
پس بر سنان کنند سری را که جبرئیل
شوید غبار گیسویش از آب سلسبیل
* * *
روزی که شد به نیزه سر آن بزرگوار
خورشید سر برهنه برآمد ز کوهسار
موجی به جنبش آمد و برخاست کوه
ابری به بارش آمد و بگریست زار زار
گفتی تمام زلزله شد خاک مطمن
گفتی فتاد از حرکت چرخ بی‌قرار
عرش آن زمان به لرزه درآمد که چرخ پیر
افتاد در گمان که قیامت شد آشکار
آن خیمه‌ای که گیسوی حورش طناب بود
شد سرنگون ز باد مخالف حباب وار
جمعی که پاس محملشان داشت جبرئیل
گشتند بی‌عماری محمل شتر سوار
با آن که سر زد آن عمل از امت نبی
روح‌الامین ز روح نبی گشت شرمسار
وانگه ز کوفه خیل الم رو به شام کرد
نوعی که عقل گفت قیامت قیام کرد
* * *
بر حربگاه چون ره آن کاروان فتاد
شور و نشور واهمه را در گمان فتاد
هم بانگ نوحه غلغله در شش جهت فکند
هم گریه بر ملایک هفت آسمان فتاد
هرجا که بود آهوئی از دشت پا کشید
هرجا که بود طایری از آشیان فتاد
شد وحشتی که شور قیامت بباد رفت
چون چشم اهل بیت بر آن کشتگان فتاد
هرچند بر تن شهدا چشم کار کرد
بر زخمهای کاری تیغ و سنان فتاد
ناگاه چشم دختر زهرا در آن میان
بر پیکر شریف امام زمان فتاد
بی اختیار نعره ی هذا حسین زود
سر زد چنانکه آتش ازو در جهان فتاد
پس با زبان پر گله آن بضعةالرسول
رو در مدینه کرد که یا ایهاالرسول
* * *
این کشتی فتاده به هامون حسین توست
وین صید دست و پا زده در خون حسین توست
این نخل تر کز آتش جان سوز تشنگی
دود از زمین رسانده به گردون حسین توست
این ماهی فتاده به دریای خون که هست
زخم از ستاره بر تنش افزون حسین توست
این غرقه محیط شهادت که روی دشت
از موج خون او شده گلگون حسین توست
این خشک لب فتاده دور از لب فرات
کز خون او زمین شده جیحون حسین توست
این شاه کم سپاه که با خیل اشگ و آه
خرگاه زین جهان زده بیرون حسین توست
این قالب طپان که چنین مانده بر زمین
شاه شهید ناشده مدفون حسین توست
چون روی در بقیع به زهرا خطاب کرد
وحش زمین و مرغ هوا را کباب کرد
* * *
کای مونس شکسته دلان حال ما ببین
ما را غریب و بیکس و بی آشنا ببین
اولاد خویش را که شفیعان محشرند
در ورطه ی عقوبت اهل جفا ببین
در خلد بر حجاب دو کون آستین فشان
واندر جهان مصیبت ما بر ملا ببین
نی ورا چو ابر خروشان به کربلا
طغیان سیل فتنه و موج بلا ببین
تنهای کشتگان همه در خاک و خون نگر
سرهای سروران همه بر نیزه ها ببین
آن سر که بود بر سر دوش نبی مدام
یک نیزه اش ز دوش مخالف جدا ببین
آن تن که بود پرورشش در کنار تو
غلطان به خاک معرکه ی کربلا ببین
یا بضعةالرسول ز ابن زیاد داد
کو خاک اهل بیت رسالت به باد داد
* * *
خاموش محتشم که دل سنگ آب شد
بنیاد صبر و خانه ی طاقت خراب شد
خاموش محتشم که ازین حرف سوزناک
مرغ هوا و ماهی دریا کباب شد
خاموش محتشم که ازین شعر خون چکان
در دیده ی اشک مستمعان خون ناب شد
خاموش محتشم که ازین نظم گریه خیز
روی زمین به اشک جگرگون کباب شد
خاموش محتشم که فلک بس که خون گریست
دریا هزار مرتبه گلگون حباب شد
خاموش محتشم که بسوز تو آفتاب
از آه سرد ماتمیان ماهتاب شد
خاموش محتشم که ز ذکر غم حسین
جبریل را ز روی پیامبر حجاب شد
تا چرخ سفله بود خطائی چنین نکرد
بر هیچ آفریده جفائی چنین نکرد
* * *
ای چرخ غافلی که چه بیداد کرده ای
وز کین چه ها درین ستم آباد کرده ای
بر طعنت این بس است که با عترت رسول
بیداد کرده خصم و تو امداد کرده ای
ای زاده زیاد نکرداست هیچ گه
نمرود این عمل که تو شداد کرده ای
کام یزید داده ای از کشتن حسین
بنگر که را به قتل که دلشاد کرده ای
بهر خسی که بار درخت شقاوتست
در باغ دین چه با گل و شمشاد کرده ای
با دشمنان دین نتوان کرد آن چه تو
با مصطفی و حیدر و اولاد کرده ای
حلقی که سوده لعل لب خود نبی بر آن
آزرده اش به خنجر بیداد کرده ای
ترسم تو را دمی که به محشر برآورند
از آتش تو دود به محشر درآورند
 

 

ورود سر بریده ی امام به خرابه انگار تازه اول مصیبت است.

رقیه خود را به روی سر می اندازد و مثل مرغ پر کنده پیچ و تاب می خورد.

می نشیند٬ بر می خیزد٬ بر سر و صورت و دهان خود می کوبد...

خون سر را با دست و صورت و مژگان خود می سترد و با خون خود

که از دهان و گوشه ی لب ها و صورت خود جاری شده در می آمیزد.

اشک می ریزد٬ می خندد٬

تاول هایش را به بابا نشان می دهد

و خرابه را و جان همه ی خراباتیان را به آتش می کشد.

بابا چه کسی محاسن تو را خونین کرده است؟

بابا چه کسی رگ های تو را بریده است؟

بابا چه کسی مرا در این کودکی یتیم کرده است؟

کاش مرده بودم بابا! کاش فدای تو می شدم! کاش زیر خاک بودم !

کاش کور می شدم و تو را به این حال و روز نمی دیدم.

تو کجا بودی بابا وقتی ما را بر شتر بی جهاز نشاندند؟

 تو کجا بودی بابا وقتی به ما سیلی زدند؟

تو کجا بودی بابا وقتی کاروان را تند می راندند و زهره مان را آب می کردند؟

تو کجا بودی بابا وقتی عمه ام را کتک می زدند؟

تو کجا بودی بابا وقتی مردم به ما می خندیدند؟

تو کجا بودی بابا وقتی که ما بر روی شتر خواب می رفتیم

و از مرکب می افتادیم و زیر دست و پای شترها می ماندیم؟

تو کجا بودی بابا وقتی عمه ام سجاد را در سایه ی شتر خوابانده بود

و او را باد می زد و گریه می کرد؟

جان من فدای تو باد بابا که مظلوم ترین بابای عالمی

بابا بیا و مرا ببر...

 
ســـلام مــن بــه مـحـرم، مـحـرم گــــل زهــرا


بـه لطـمه‌هـای ملائـک بـه مــاتـم گــل زهـرا


سـلام مـن بـه مـحـرم بـه تشنـگی عـجـیـبـش


بـه بـوی سیـب زمـینِ غـم و حـسین غریـبش


سلام من بـه محـرم بـه غصـه و غــم مـهـدی


به چشم کاسه ی خون و به شال ماتم مـهـدی


سـلام من بــه مـحـرم بـه کـربـلا و جـلالــش


به لحظه های پـرازحزن غرق درد و ملامش


سـلام مـن بـه مـحـرم بـه حـال خستـه زیـنـب


بـه بــی نـهــایــت داغ دل شـکــستــه زیـنـب

 
اي داغ جوون و پير ديده

                                 درياي غم از كوير ديده

با اين همه غم چيكار كردي

                                 كه عالمو بي قرار كردي

دل داده به دين و سر سپرده

                               اي آبرو از يزيد برده

با خنجره و نيزه خو گرفتي

                               با خون خود وضو گرفتي

چشم تموم دنيا گريون بشه

                             واي اگه شام غريبون بشه

كوفه پر از آدم روسياهه

                      كوفه پر از رفيق نيمه راهه

دستاي عباس رو نشون گرفتن

                              تو كربلا غدير خون گرفتن

اومدنو و دشتو به هم بپاشتن

                      تو صورت بچه ها غم بپاشن

چشم تموم دنيا گريون بشه

                         واي اگه شام غريبون بشه

 

 

 
.... واي خداي من

چه شده است

صداي مي شنوم صداي كارواني از سمت مكه

واي خداي من

بدلم مي ايد اين كاروان ،مثل كاروان هاي ديگر نيست...

ببينم آيا تو صاحب و بزرگتر اين كاروان را ميشناسي يا نه؟

آري

چطور مگه؟

اين كاروان حسين بن علي فرزند قاطمه دختر پيامبر اسلام است

واي به كجا مي روند

اصلا بنظر مقصدشان مدينه نيست ؟

آري آنها بطرف كوفه مي روند؟

مسلم پسر عموي حضرت سيدالشهدا از كوفيان براي مولايش حسين بيعت گرفته

واي خداي من...

از آب هم مضايقه كردند كوفيان               خوش داشتند حرمت مهمان كربلا

.............ادامه دارد

 

 
شهادت امام نهم ،مظهر جود و سخاوت
را به ساحت مقدس حضرت ابالحسن الرضا(ع)،و ائمه
معصومين
(ع)،رهبر بزرگوار انقلاب،شهداء همچنين شعييان راستين
آن بزرگوار تسليت ميگويم

اهدا به روح مطهر و پاكش و همچنين تعجيل در ظهور حضرت مهدي(ع)

۱۴ صلوات

 

  امروز صبای سوزدل ها حزین و خرامان به سوی مدینه وزید و عطر یاسمن های اندوه در کوچه های ارادت پیچید. سلام عاشقان بر غریب مدینه. امروز تمام راه های آسمان را به سوی مدینه گشوده اند و راهیان سبز سلوک به تنهایی مزار یار می اندیشند.

آنک، در رثای گوهر گم گشته ی علی، ریزش الماس اشک را شاید و تراوش یاقوت آه. آنگاه که شمشادشیدای ولایت را شبانه به معراج مهر بردند، چشمه ی اشتیاق خشکید و ماه امید، هجرت کرد. چه شباهنگام دلتنگی بود و چه سپیده ی سیاهی! تمام خورشیدهای شعف، یکباره با غروب آشنا شدند. سیمای سپید زهره ی منظومه ی ولایت به سرخی گرایید.

هنوز آوای شیوایش در گوش دل ها باقی است که همگان را به پارسایی و پایداری در ولایت علوی می خواند و خود، عامل نخست آن بود. آیین محمد (صلی الله علیه و آله) از استقامت سرخ زهرا آوازه یافت و امت از مرام زیبایش، مجد. فردای شیعه از دیروز شعله ناک آلاله ی شهید نبی، به روشنایی رسید و سوز سینه ی آسمانی اش، اقتدار و صبر حسین و سطوت و صلابت حسن را به ارمغان آورد.

گفت: در مي‌زنند مهمان است
گفت: آيا صداي سلمان است؟
اين صدا، نه صداي طوفان است
مزن اين خانه مسلمان است
مادرم رفت پشت در، اما

گفت: آرام ما خدا داريم
ما كجا كار با شما داريم
و اگر روضه‌اي به‎پا داريم
پدرم رفته ما عزاداريم
پشت در سوخت بال و پر، اما

آسمان را به ريسمان بردند
آسمان را كشان كشان بردند
پيش چشمان ديگران بردند
مادرم داد زد بمان! بردند
بازوي مادرم سپر، اما

بين آن كوچه چند بار افتاد
اشك از چشم روزگار افتاد
پدرم در دلش شرار افتاد
تا نگاهش به ذوالفقار افتاد-
گفت: يك روز يك نفر اما ...

السلام علیک یا فاطمة الزهرا یا بنت رسول الله!

یا فاطمه، یا سیدتنا و مولاتنا! ادرکنا!

 

 
زهــرا شــنید شرح گرفتـــــاری حسین
آمــــــد به کربلا به عــــزا داری حسین

از کربلا گرفت کفــی خاک بو کشیــــد
از خاک بوی خون گلــوی حسین شنید

گیسو کشودو گفت که ای خاک بی وفا
کردی چی سان به دار که مهمان کربلا

این بوی خون کیست که دل میکند کباب
شــرم بکن ز فاطمـــه و روی بو طـــــراب

مهمان شود به خاک تو سلطان مشرقین
کو لشکر و عیال و علــمدار کـو حسیــــن

دشمن چنین بریــده سر نور عیــن مـــن
آندم گریســت به حال حســـین مــــــن

آب داد یا نه داد بر آن تشـنه دشمــنش
صیـدکه تشنه بود حرام است کوشتنش

بار جواب خیرونســا چون خموش شــــد
یکسر زمیـــن کــــربلا پـــر خروش شــــد

که خـــــدا کفـــتـه بـــــر هـــــمه آ یــات

از آنــدم تا به دم عـــرش دما دم صلوات