کلاغ جان!

قصه من به سر رسید...

سوار شو!

تو را هم تا خانه ات می رسانم...

************

خاطرات را باید سطل سطل . . .


ازچاه زندگی بیرون کشید . . . !


خاطرات نه سر دارند و نه ته . . .


بی هوا می آیند تا خفه ات کنند . . .


میرسند . . .


... گاهی وسط یک فکر . . . !


گاهی وسط یک خیابان . . . !


سردت می کنند . . . داغت میکنند . . . !


رگ خوابت را بلدند . . . زمینت می زنند . . . !!!


خاطرات تمام نمی شوند . . .


تمامت می کنند...
*******************
باران من....

هر روز که می آمدی و بوســـه ای می دادی،

من آن را گــِــره ای می کردم بین نخ های کاموا

حال که شـــال گردنی قرمز با هزاران هزار گره

برای تو بافتـــــه ام

نیستی...