از آنسوی تنهایی
از آنسوی بغض
از آنسوی باران
کسی صدایم میکند؛
تو بگو
…بروم یا بمانم؟!
از آنسوی بغض
از آنسوی باران
کسی صدایم میکند؛
تو بگو
…بروم یا بمانم؟!
میگوید هر چه بوی تو را میدهد آتش زنم …
ترسم جانم آتش گیرد …
گاهی تنهایی آنقدر قیمت دارد که درب را باز نمی کنم
حتی برای “تو*بارانم” که سالها منتظر در زدنت بودم …
الهی…
نه من آنم که ز فیض نگهت چشم بپوشم
نه تو آنی که گدارا ننوازی به نگاهی
در اگر باز نگردد، نروم باز به جایی
پشت دیوار نشستم چو گدا بر سر راهی
کس به غیر از تو نخواهم چه بخواهی چه نخواهی
باز کن در که به غیر از این خانه مرا نیست.
نوشته شده در دوشنبه ۱۳۹۱/۰۸/۲۲ساعت ۷:۷ ق.ظ  نویسنده ترنم باران
