زير باران بيا قدم بزنيم

حرف نشنيده اي به هم بزنيم

نو بگوييم و نو بينديشيم

عادت كهنه را به هم بزنيم

و زباران كمي بياموزيم

كه بباريم و حرف كم بزنيم

كم بباريم اگر، ولي همه جا

عالمي را به چهره نم بزنيم

چتر را تا كنيم و خيس شويم

لحظه اي پشت پا به غم بزنيم

سخن از عشق خود بخود زيباست

سخن عاشقانه اي به هم بزنيم

قلم زندگي به دست دل است

زندگي را بيا رقم بزنيم

«بارانم» قطره ها در انتظار تواند

زير باران بيا قدم بزنيم 

************

یک روز رسد غمی به اندازه کوه

یک روز رسد نشاط اندازه دشت

افسانه زندگی چنین است گلم

در سایه کوه باید از دشت گذشت

**************

گفتي بارانم....

من بودم و تنهایی و یک راه بی انتها

یک عالم گله و خدایی بی ادعا

گم شده بودم میان دیروز و فردا

تا تو را یافتم.. با تو خودم را یافتم

صدایت در گوشم پیچید

نگاهت در چشمانم نقش بست

نشان دادی به من آنچه بودم

آری، با تو رسیدم من به اوج خودم

نامم را خواندی.. گفتی بارانم

بارانی شد دل و چشمانم

آری بارانی شدم تا ببارم

اما ای کاش بدانی تویی آسمانم

بی تو نه معنا دارد باران

نه معنا دارد خورشید و نه رنگین کمان 

ای که شبیه تر از خود به منی

بگو تا آخر راه با من هم قدمی

********

از تو ای عشق در این دل چه شررها دارم

یادگار از تو چه شبها، چه سحرها دارم


با تو ای راهزن دل چه سفرها دارم

گرچه از خود خبرم نیست خبرها دارم

... 

تو مرا واله و آشفته و رسوا کردی

تو مرا غافل از اندیشه فردا کردی


آری ای عشق تو بودی که فریبم دادی

دل سودا زده ام را به حبیبم دادی


بوسه ها از لب یارم به رقیبم دادی

داروی کشتن من یاد طبیبم دادی


ورنه اینقدر مَهم جور و جفا یاد نداشت

هیچ شیرین سر خونریزی فرهاد نداشت 


حسن در بردن دل همره و همکار تو بود

غمزه دمساز تو و عشوه مددکار تو بود


وصل و هجران سبب گرمی بازار تو بود

راست گویم دل دیوانه گرفتار تو بود


گر تو ای عشق نه مشّاطه خوبان بودی

ترک آن ماه جفاپیشه چه آسان بودی


چون نکو می نگرم شمع تو، پروانه توئی

حرم و دیر توئی کعبه و بتخانه توئی


راز شیرینی این عالم افسانه توئی

لب دلدار توئی، طرّه جانان توئی


گرچه از چشم بتی بیدل و دینم ای عشق

هرچه بینم همه از چشم تو بینم ای عشق


گرچه ای عشق شکایت ز تو چندان دارم

که به عمری نتوانم همه را بشمارم


گرچه از نرگس او ساخته ای بیمارم

گرچه زان زلف گره ها زده ای در کارم


باز هم گرم از این آتش جانسوز توام

سرخوش از آه و غم و درد شب و روز توام


باز اگر بوی مئی هست ز میخانه تست

باز اگر آب حیاتی است به پیمانه تست


باز اگر راحت جانی بود افسانه تست

باز هم عقل کسی راست که دیوانه تست


شکوه بیجاست مرا کشتی و جانم دادی

آنچه از بخت طمع داشتم آنم دادی


خواهم ای عشق که میخانه دلها باشم

بی خبر از حرم و دیر و کلیسا باشم


گرچه زین بیشتر از دست تو رسوا باشم

بی تو یک لحظه نباشد که بدنیا باشم


بعد از این رحم مکن بر دل دیوانه من

بفرست آنچه غمت هست به غمخانه من


من ندیدم سخنی خوشتر از افسانه تو

عاقلان بیهده خندند بدیوانه تو


نقد جان گرچه بود قیمت پیمانه تو

آه از آندل که نشد مست ز میخانه تو


کاش دائم دل ما از تو بلرزد ای عشق

آندلی کز تو نلرزد بچه ارزد ای عشق