گوش تا گوش زمین، پر شده از تلخ ترین ، قصه ی خاموشی مان

ازتب ِ بی خبری و … همه جا پرده دری و … خواب خرگوشی مان

باغ با باد ِ خزانی ، سینه با داغ ِ نهانی ، با شب و بی هیجانی چه کند؟

پس کجا عقده گشاید ؟ چه قَدَر درد بیاید به هم آغوشی مان ؟

صبر ایوب کجا … این دل آشوب کجا …دیدن محبوب کجا؟

چه کند کوچه به آه و … حسرت دیدن ماه و … خانه بر دوشی مان

شهر : آیینه - تو: نوری ، همه جا سنگ صبوری ، ماه ِ در حال عبور!

جیوه و ماه؟ چه شوری!چه سروری بشود لحظه ی هم جوشی مان!

کاش وَالفجر به قرآن برسد ،دانه به باران برسد ، سفره به نان
گل به گلدان برسدباتو به پایان برسد دوره ی بی هوشی مان

اِکفیانی گل زهرا ! شاخه ی تازه طوبی! بهترین قبله نما!

وَانصُرانی به دعایی به نگاهی به ندایی در فراموشی مان

اولین جام الستی آخرین ساقی مستی که در کوچه نشست

تا دری باز شود پیش تو آغاز شود موسم مِی نوشی مان

می شود از دل خوابت، از تب و تاب سرابت ، به رکابت برسیم ؟

می رسدسبزی نام ات پرچم ِ سرخ قیام ات به کفن پوشی مان ؟   

*********

تنت را کوک کن ساعت بامداد ...

تيک تاک ميخواهد دلم !!

ساعت عشـــــق بازيـست ..

ثانيه به ثانيه درآغوشت خواهم ماند ... 


چه آهنگ دلنشيني دارد ...

تيک تاک آغوشت .. !!

***********

تا بیدار و بی تابم،دلم آغوش میخواهد
مرا محصور کن در خود،تنم تن پوش میخواهد

ببین دستان سردم را،بپرس احوال قلبم را
ببوس امشب لبانم را،که او هم نوش میخواهد

نگاهی کن به چشمانم،بکش دستی به موهایم

فدای شانه های تو،سر من دوش میخواهد
دلت را با دل تنگم،یکی کن مهربان من
که حسرت های دیرینه کمی پاپوش میخواهد

اگرپرحرف وپردردم،غم عشق توسنگین است

نگوای نازنین این مرد،فقط یک گوش میخواهد

من از ابراز احساسم نباید دست بردارم
اگرچه چشم ظاهربین،مراخاموش میخواهد..

******

روزگاريست همه عرض بدن مي خواهند

همه از دوست فقط چشم و دهن مي خواهند

ديو هستند ولي مثل پري مي پوشند

گرگ هايي كه لباس پدري مي پوشند

آنچه ديدند به مقياس نظر مي سنجند

عشق ها را همه با دور كمر مي سنجند

خوب طبيعيست كه يكروزه به پايان برسد

عشق هايي كه سر پيچ خيابان برسد....

*******


راز عشق...

آسمان راز مرا میداند...

راز عاشق شدنم میداند

آن روز که چشم من ز عشقش تر شد

دیدم ز غمم که آسمان می بارد...

آسمان گفت به من،

که دلش با من نیست...

گفت عشقی از او،

تا نگاه من نیست

گفت دل را بس کن،تا به کی رسوایی

بس کن این بی تابی،تا به کی شیدایی

نیست اورا نظری،بر دل لیلایی

خشک کن در دل خود بذر این حیرانی

گفتم این عشق ز من، به همه می ارزد

تو مپندار ز هجرش که دلم میترسد

تا عقل به سر باشد و این جان در تن

ذره ای کم نشود از تب عشقش در من

گرچه از دوری او(باران) خواهم باخت...

اما...

تا ابد با غم او (ترنم)خواهم ماند...