************

اینجا من هستم!!
نیمکتی چوبی و چتری که بسته است...!
دلم تنگ نیست...
تنها منتظر بارانم...
که قطره هایش بهانه ای باشد...
برای نمناک بودن لحظه هایم...
و...........
اثبات بی گناهی چشمانم...!!!
************
آدمک مرگ همین جاست بخند
دست خطی که تو را عاشق کرد،
شوخیه کاغذیه ماست بخند
ادمک خر نشوی گریه کنی
کل دنیا یه سراب بخند
ان خدایی که بزرگش خواندی
به خدا مثله تو تنهاست بخند
ادمک تنها نشین، پرواز کن
عشق را از جهان اغاز کن
ادمک اسمان در بر گیر
مرگ در کمین است،
دفتر عشق را دوباره باز کن
ادمک تنهایی سخته بخدا
دل من میگیره اینجا بخدا
ادمک دلم برات تنگ شده است۰
ادمک قدر تورو دارم بخدا
فکر کن درد تو ارزشمند است۰
فکر کن گریه چه زیباست، بخند
تازه انگار که فرداست ، بخند
راستی آنچه به یادت دادیم
پر زدن نیست که درجاست ، بخند
آدمک نغمه ی آغاز نخوان
به خدا آخر دنیاست ، بخند....
****************

صدا بزن مرا
مهم نیست به چه نامی
فقط میم مالکیت را آخرش بگذار
می خواهم باور کنم ، مال تو هستم . . .
***********
آب را با لیوان تو میخواستم.
********
بخـت خـندید و لـبم از لب او کام گـرفت
جان من روشنی از تـیرگـی شام گـرفت
تا نـهانخانه شب خـلوت عـشاق شود
که ره خـیمه که از ابر سیه فام گرفت
آسمان گـفت که با تابش خورشید صفا
شمع انجم نـتوان بر لب این بام گـرفت
شکرلله که پس از کـشمکش و هـم و یـقـین
لطف او داد من از فـتـنه اوهام گـرفت
غـم بـیداد خـزان دور شد از گـلشن جان
دست تا دامن آن سرو گـلندام گـرفت
خواستم راز درون فاش کـنم یار نـخواست
نگـهـی کرد و سخن شیوه ابهـام گـرفت
گـفت دور از لب و کامم لب و کام تو چه کرد؟
گـفتـمش بوسه تـلخی ز لب جام گـرفت
گـفت در آتـش هـجران تن و جانت که گـداخت؟
گـفتم آن شعـله عـشقی که مرا خام گـرفت
گـفت در محـنت ایام دلت گـشت صبور؟
گـفتم این پـند هـم از گـردش ایام گرفت
گـفت رعـدی رقم رمز فصاحت ز که یافت؟
گـفتم از حافظ اسرار سخن وام گـرفت
هر جا که هست غریب هست!
آنفدر که غم ها بر شادی ها چیره اند!
کفه ی ترازویشان سنگین تر است!
و دیگران به جای کاستن از وزن غم ها...
بر آن میافزایند!
اگر یک شب کنارش با دل آرام ننشینم
مسکن های عالم هم نخواهند داد تسکینم
به چشمان ضعیفم عاشقی خاصیتی داده
که آنچه دیگران در او نمی بینند می بینم
نمی فهمند جز در تنگ ماهی های اقیانوس
که دور از چشم هایش من چرا اینقدر غمگینم
تو مثل دشتی از گل های حسرت مهربان هستی
کنار چشمه هایت عصرها بابونه می چینم
چه عصری می شود نان و پنیر و سبزی کوهی
من و تو، عطر چایی، بعد...
نمی خواهم به یادت باشم اما باز... اما باز
نگاه آرزو مندم... سر از خواب سنگینم
در جان من طنین صدای بنان تویی
زیباترین الهه ی ناز جهان تویی
هرچند آسمان خدا پر ستاره است
اما عروس هر شب هفت آسمان تویی
آنکس که در زمانه ی نامهربان ما
مهرش به عرش طعنه زده، بی گمان تویی
من رانده ی بهشتم و دیوانه ی زمین
تا سیب سرخ وسوسه ی باغمان٬ تویی
حالا ورق بزن و بخوان خط به خط مرا
تا باورت شود همه ی داستان تویی
ما در کنار هم غزلی ناب می شویم
وقتی که پیکرش منم و روح آن تویی
این روضه خوان پیر از آخر شروع کرد
مقتل گشوده شد همه دیدند روضه را
از جای بوسه های پیمبر شروع کرد
از تل دوید مرثیه قتلگاه را
از لا به لای نیزه و خنجر شروع کرد
از خط به خطّ مقتل گودال رد شد و
با گریه از اسیری خواهر شروع کرد
این جا چقدر چشم حرامی به خیمه هاست!
طاقت نداشت از خط دیگر شروع کرد
بر سر گرفت گوش عبا را و صیحه زد
از روضۀ ربودن معجر شروع کرد
برگشت، روضه را به تمامی دشت برد
از ارباً ارباً تن اکبر شروع کرد
لب تشنه بود خیره به لیوان نگاه کرد
از التهاب مشک برادر شروع کرد
هی دست را شبیه به یک گهواره کرد
از لای لایِ مادر اصغر شروع کرد
تیر از گلوی کودک من در بیاورید!
هی خواند و گریه کرد و مکرر شروع کرد
غش کرد روضه خوان نفسش در شماره رفت
مدّاحی از کناره منبر شروع کرد:
ای تشنه لب حسین من ای بی کفن حسین!
دم را برای روضه مادر شروع کرد
یک کوچه باز کنید که زهرا رسیده است
مداح بی مقدمه از در شروع کرد
- هیزم می آورند حرم را خبر کنید-
این بیت را چه مرثیه آور شروع کرد
این شعر هم که قافیه هایش تمام شد
شاعر بدون واهمه از سر شروع کرد
توفان گرفت... نام شما سربلند شد
تا نيزه نيزه سمت خدا، سر، بلند شد
اين خون كه ريخت روي زمين، خون نبود، نه!
اين خون كه قد كشيد و تناور، بلند شد
از بركت تو بود، اگر ماجراي زخم
سرباز كرد، تازه شد از سر، بلند شد
هر دل كه از مصيبت و عشق تو سهم برد
آتش گرفت، سوخت و يكسر، بلند شد
يك رستخيز سرخ كه دنيا نياز داشت
از عمق لحظه هاي مكدّر بلند شد
در قحطسال عشق، كسي سربلند كرد
«معروف» در برابر «منكر» بلند شد!
تا پا نهاد روي گلويت، حضور زخم
آه از نهاد تشنه خنجر بلند شد
خونت وزيد در رگ تاريخ و بعد از آن
تا بود و هست نام شما سربلند شد
*************
کدام قسمت این قصه از تو بیزارم
کدام قسمت این قصه دوستت دارم ؟
که انتخاب شوم بین عشق و نفرت تو
عذاب می کِشم ازمن، من ِ خود آزارم !

اگر خودت بروی چشم باز پنجره ام
ولی اگر که بمانی همیشه ، دیوارم
نه ذوق و شوقِ دوباره به دست آوردن
نه اختیار فرار دوباره ... ناچارم ↓
که اعتماد به یک درصد احتمال کنم
و بعد علت را از خودم سوال کنم
عذاب مطلق قبل و نیاز نسبی بعد
هنوز مانده که من با گذشته حال کنم
دوباره برگردم به نگاه گرمت که
چه اتفاق بیافتد... چه من خیال کنم !
نگاه کرد به آغاز راه بازنده
چه مانده بود به جز ترس، ترس از آینده

شباهت من ِ دیروز با تو ِ فردا
تفاوت غلط انداز گریه و خنده
نداشتن ... همه عمر منتظر بودن
هنوز خواستن از یک خدای بخشنده
***
تمام کرد رمان را و خط بعد نوشت :
« سه شنبه ، ساعت 9 ، دوستت نویسنده »

چون قرارست بعد از این تنها، بانوی شعرهای من باشی
چند بیتی به یاد تو غمگین...چند بیتی کنار تو لبخند...
عصرها عشق می زند به سرم، تلخ و شیرین چای من باشی
من بخوانم تو سر تکان بدهی، تو بخوانی دلم تکان بخورد
آخرِ شعر ازخودم بروم، تو بمانی صدای من باشی
من پُرم از گناه و آدم و سیب، از تو و عاشقانه های نجیب
نیتت را درست کن این بار، جای شیطان خدای من باشی
با چه نامی تو را صدا بزنم!؟ آی خاتون با شکوه غزل!
"عشق" هر چند اسم کوچک توست، دوست دارم " شما "ی من باشی
کاش یک شب به جای زانوی غم، شانه های تو بود در بغلم
در تب خواب ها و حسرت ها، کاش یک لحظه جای من باشی
شاید این بغض آخرم باشد، چشم های مرا ندیده بگیر
فکر دیوانه ای برای خودت، فکر چتری برای من باشی
بیت آخر همیشه بارانی ست... هر دو باید به خانه برگردیم
این غزل را مرور کن هر شب، تا کمی در هوای من باشی...
از پشــت بگیــرم ...
دیــدم طــاقــت شنیــدن ,
اســم هایــی کــه میگویــی را نــدارم ...............!
بوسه ی باد خزونی
با هزار نامهربونی
زیرگوش برگ تنها
دیگه طعمه ی خزونی
برگ سبز و تر و تازه
رنگ سبزشو می بازه
غرق بوسه های باد و
وحشت روزای تازه
می کنه دل از درخت و
میشه آواره ی کوچه
کوچه ای که یادگار
روزای رفته و پوچه
می شینه گوشه ی کوچه
چشم به آسمون می دوزه
می کنه یاد گذشته
دلش از غصه می سوزه
یاد باد یاد گذشته شاد باد
دل زرد و تهی در حسرت دیدار باد
یاد روزایی که کوچه
زیر سایه ی تنم بود
مهربون درخت عاشق
مست عطر نفسم بود
سهم من از بوسه ی باد
چی بگم ای داد و بی داد
همه زردی و تباهی
مردن و رفتن از یاد
نوشته شده در جمعه ۱۳۹۱/۱۰/۲۲ساعت ۱۲:۹ ق.ظ  نویسنده ترنم باران
