دریا شده است خواهر و من هم برادرش
شاعرتر از همیشه نشستم برابرش
خواهر
سلام ! با غزلی نیمه آمدم
تا با شما قشنگ شود نیم دیگرش
خواهر ! زمان
زمان برادرکشی است باز
شاید به گوش ها نرسد بیت آخرش
می خواهم اعتراف
کنم : هر غزل که ما
با هم سروده ایم , جهان کرده از برش
با خود مرا ببر
که نپوسد در این سکون
_ شعری _ که دوست داشتی از خود رهاترش
دریا سکوت
کرده و من حرف می زنم
حس می کنم که راه نبردم به باورش
دریا ! منم _
همو که به تعداد موج هات
با هر غروب خورده بر این صخره ها سرش
هم او که
دل زده است به اعماق و کوسه ها
خون می خورند از رگ در خون شناورش
خواهر
! برادر تو کم از ماهیان که نیست
خرچنگ ها مخواه بریسند پیکرش
دریا
سکوت کرده و من بغض کرده ام
بغض برادرانه ای از قهر خواهرش
نوشته شده در سه شنبه ۱۳۹۴/۰۴/۳۰ساعت ۱۰:۵ ق.ظ  نویسنده ترنم باران
