باران نبارید، چشمه ها نجوشید

سالها رفتند و آمدند، اما ابری نیامد و بارانی نبارید

در جستجوی آب گوش ها تیز شده بود

به ناگاه صدایی شنیده شد: « تا بارانی نشوید ... باران نمی بارد »

 

ܓ حضرت باران به آن امید که از افق نور بازگشت تو را دریابم، همه شب ستاره می شمارم تا صبح دیدارت فرا رسد.

دردِ تو را به تنهایی نمی‏کشم که تمام سنگریزه‏های زمین، منتظر گام‏های تواَند تا کوه شوند و پرچم تو را در اوج عشق خود برافرازند و آن وعده محتوم، چه نزدیک است؛ اگر عاشق باشی.

 

ܓ آقا اجازه ! سنگ شدم، مانده در کویر
باران بیار و باز بباران از آسمان

 

« یک پای در جهنم و یک پای در بهشت »
یا زیر دستهای نجیب تو در امان !

 

باشد! صبور می شوم اما تو لااقل
دستی برای من بده از دورها تکان ...