باران نبارید، چشمه ها نجوشید
سالها رفتند و آمدند، اما ابری نیامد و بارانی نبارید
در جستجوی آب گوش ها تیز شده بود
به ناگاه صدایی شنیده شد: « تا بارانی نشوید ... باران نمی بارد »
ܓ حضرت باران به آن امید که از افق نور بازگشت تو را دریابم، همه شب ستاره می شمارم تا صبح دیدارت فرا رسد.
دردِ تو را به تنهایی نمیکشم که تمام سنگریزههای زمین، منتظر گامهای تواَند تا کوه شوند و پرچم تو را در اوج عشق خود برافرازند و آن وعده محتوم، چه نزدیک است؛ اگر عاشق باشی.
ܓ آقا اجازه ! سنگ شدم، مانده در کویر
باران بیار و باز بباران از آسمان
« یک پای در جهنم و یک پای در بهشت »
یا زیر دستهای نجیب تو در امان !
باشد! صبور می شوم اما تو لااقل
دستی برای من بده از دورها تکان ...
نوشته شده در یکشنبه ۱۳۹۰/۰۸/۰۱ساعت ۷:۵۷ ق.ظ  نویسنده ترنم باران
