اه بدم می آید از تصویر توی آینه

گویی مغزم پرشده از گفتگوی آینه

نازک و دامن کشان تا برکه جسمم دوید

پرشد از آب گل آلوده سبوی آینه

می گریزم از نگاه نافذش در عمق خاک

دارد اما خاک و آب هم رنگ و بوی آینه

لحظه ای مثل قیامت، لحظه ای بی انتهاست

لحظه ی شرمنده من روبروی آینه

من به سنگی این غبار آلوده را خواهم شکست

سرنوشت من نبوده شست و شوی آینه

پیله از جنس سکوت برگرد خویش خواهم تنید

گرچه که پر می شود از گفتگوی آینه