حرفهای درگوشی(ترنم باران)

می رسد روزی که شرط عاشقی دلدادگی است...آن زمان هر دل فقط یک بار عاشق می شود

کاش میشد به زمانی بر گردم که تنها غم زندگیم شکستن نوک مدادم بود...

 
 

حکمت ورزیدن باد،رقصاندن شاخه ها نیست !

بلکه امتحان ریشه هاست

 
عشق یعنی زندگی را باختن

 عشق یعنی انتظار
عشق یعنی هرچه بینی عکس یار

 عشق یعنی دیده بر در دوختن

 عشق یعنی در فراقش سوختن
 
... وخدايي كه در اين نزديكسيت

خدايا به من توفيق بده تا ناسپاس نباشم

به من عنايت كن تا بي تفاوت نباشم

خدايا به من عشق بده تا معناي زندگي را بياموزم

خدايا من را بنده عاشق خود كن

خدايا من را براي عبادت خودت تربيت كن

خدايا عرفه آمد ...

خدايا به من معرفت و شناخت ياد بده

خدايا عيد قربان آمد...

خدايا قرباني كردن هوي و هوس ام را به من ياد بده

خدايا من را از زنجير غضب و شهوت و دنيا پرستي رهايم كن

خدايا تو را دوست دارم

 
شهادت حضرت امام باقر العلوم(ع) غريب مدينه،فرزند حضرت فاطمه(س) و

شهادت حضرت مسلم بن عقيل(ع) بر شعيان واقعي آن بزرگوار تسليت ميگويم.

اهدا به روح مظهر و پاكش ۱۴ صلوات

  • مدير وبلاگ:علي اصغررضايي
 
تو كه گفتي باكي نداري،بگم آخر ي روز مي رم

ندوسته ي كاري كردي ،همه حرفامو پس ميگيرم

تو كه ازمن فراري بودي ،تا ازت باخبر نباشم

تو كه با اون غريبه ميري، جاي انگشت سر نباشم

حلا ديگه رفته،تو بمون دردات حالا ديگه رفته

اوني كه ميخاستي واسه روز فردات، حالا ديگه رفته

توي دو سه سالي نشد ،يكبار نگران دلم باشي

مگه مي شد يه روز باشي، مگه مي شد كه تنها شي

تا نبيني چفدر سخته ،كه پريشون فرداشي

كه يكي از خودت بدتر، تنهات گذاشته

ديگه حس نميكني كسي چشم براته

از تو دوره و خيالش باهاته

تو خودت را ملامت كن، تا به اينجوري عادت كن

بي تفاوت به احساسه،همه دنيا خيانت كن

غافل از اينكه ،هر كس خدايي داره

 
 

باز شب شد چقدر تنهایم                      گفته بودی كه شبی می آیم

باز شب شد و از پنجره ام                    همچنان راه تو را می پایم

كنج این پنجره ها شب همه شب                  منم و گریه و های و هایم

پشت این پنجره ها تا به سحر                  پنجه بر پیكر شب می سایم

نكند بیهوده عمر خود را                      پشت این پنجره می فرسایم

نكند بیهوده تكرار شود                        قصه ی چشم به راهی هایم

باز چون دیشب و شب های دگر                   می روم پنجره را بگشایم

باز شب شد شب و از پنجره ام                 همچنان راه تو را می پایم...

 
من پر از وسوسه عاشقی کردن بود.
                                 تو پر
از دل دل روسوایی دل کندن بود.
من پر از حس قشنگ بودن کنار تو.
                                 تو پر
از هوای سرد بی خبر رفتن بود.
من پر از حس قشنگ بودن کنار
تو.
                                 تو پر
از هوای سرد بی خبر رفتن بود.
سهم تو از من و دل، دلم ولی بی من
بود.
                                 سهم من از تو فقط یه گوشه جون
کندن بود.
زدمش، شکستم
، کندمو انداختم دور.
                                              حیونی خسته دلم
تو راه برگشتن بود.
 
در پنجه یار شکار بودن عشق است*

            بازیچه دست یار بودن عشق است*

در محکمه ای که یار قاضی باشد*

            محکوم به طناب دار بودن عشق است*

 
سلام مــاه مــن !

دیشب دلتنگ شدم و رفتم سراغ آسمان

اما هر چه گشتم اثری از ماه نبود که نبود …

!گفتم بیایم سراغِ خودت ...

احوال مهتابیت چطور است ؟! 

چه خبــر از تمام خوبی هایت و

تمام بدی های مــن ؟!                          

چه خبــر از تمام صبــرهایت در برابر

تمام ناملایمت های مــن ؟! 

چه خبر از تمام آن ستاره هایی که

بی من شمردی و من بی تو؟!

چقدرنیامده انتظار خبــر دارم ؟!

چه کنم دلم بــرای تمــام

مهــربانی هایت لک زده است !

راستی ،

باز هم آســمان دلت ابری است یا ….؟!

می دانم ، تحملم مشکل است ….

اما خُب چه کنم؟!

یک وقت خســته نشوی و

بــروی مــاه دیگری شود ….                         

هیچ کس به اندازه مــن نمی تواند

آســـمانت باشد !

تو فقط ماه من بمون و باش !ماه من !

مراقب خاطراتمان ،

روزهای بارانی با هم بودنمان ...

 
کنــارت هستند. تا کـــی؟

تا وقتـی که به تو احتــیاج دارند.

از پیشــت میروند یک روز. کدام روز؟

وقتی کسی جایت آمد.

دوستــت دارند. تا چه موقع؟

تا موقعی که کسی دیگر را برای

دوســت داشـتن پیــدا کنـند.

میگویــند عاشــقت هســتند برای همیشه.

نه .!!

فقط تا وقتی که نوبت بازی با تو تمام بشه و

این است بازی با تو بودن . .

 
نمیخواهم

            چشم هایم بشنود صدای اشکهایت را

نمیخواهم

            گوش هایم ببیند لغزش گامهایت را

نمیخواهم....

              نمیخواهم....

                       غروب آفتابم را...

 
یک چشم من اندر غم دلدار گریست

چشم دگرم حسود بود و نگریست

چون روز وصال آمد او را بستم

گفتم نگریستی نباید نگریست

 
دلم گرفته از آدامايي كه ميگن دوست دارم اما

 معنيشو نميدونن

 از آدمايي كه ميخوان مال اونا باشي اما خودشون مال

 تو نيستن

از اونايي كه زير بارون برات ميميرن و وقتي آفتاب

ميشه همه چيز يادشون ميره

 
هوا گرفته بود باران ميباريد كودكي آهسته گفت:

 خدايا گريه نكن درست ميشه

 
دلتنگت هستم...
و این خط غریب...
و این چشمان خسته...
و این دستهای مهربان...
عجیب بیقراری میکند...
عجیب دلتنگت هستم و می دانم که اگر لبخند بر لبهای تو بدرخشد...
قدمهایم پرواز می آموزند...
و دلتنگ تر میشوم...
از این انتظار فرسود کننده

که تنها مانده ام و غریبانه...
خاطره مکررمان را دوره میکنم ...
و به یاد می آورم که...
شیرینی بودنت را نباید فراموش کنم...
از تو چه پنهان خوب من...
من جز تو همه چیز را فراموش کردم
 
خواب چشمامو حروم کردی رفیق

گل می خواستم تورو ،خار بودی رفیق

منه ساده تورو ناجی میدیدم

تو واسم طناب دار بودی رفیق

 
همیشه یکی هست که درد دلت رو بهش بگی.

                          وای روزی که اون یه نفر خودش درد دلت باشه

 
خندیدن دلی بی غم میخواهد و بخشیدن دلی بی طمع.فراموش

کردن دلی بی معرفت،،،

 

آنگاه كه غرور كسي را له مي كني ......

آنگاه كه كاخ آرزوهاي كسي را ويران مي كني .........

آنگاه كه شمع اميد كسي را خاموش مي كني .......

آنگاه كه بنده اي را ناديده مي انگاري .......

آنگاه كه حتي گوش خود را مي بندي ..........

تا صداي خرد شدن غرورش را نشنوي .........

آنگاه كه خدا را مي بيني و بنده ي خدا را ناديده مي انگاري ........

مي خواهم بدانم

دستانت را به سوي كدام آسمان دراز مي كني

تا براي خوشبختي خودت دعا كني ؟؟؟

به سوي كدام قبله نماز مي گذاري

كه ديگران نگذارده اند ؟؟؟

 
....پــــرسیــــد:
میخــــوری یــا میبــــری؟
مــــن گفتــــم میخــــورم
چــــه مـــی دونستــــم
لــــذت هـــا رو میبـــرنــد
حســــرت هــا رو میخـــورند !!
 
قلبى شکست و دورو برش را خدا گرفت

نقاره مى‏زنند... مریضى شفا گرفت

دیدى که سنگ در دل آئینه آب شد

دیدى که آب حاجت آئینه را گرفت

خورشیدى آمد و به ضریح تو سجده کرد

اینجا براى صبح خودش روشنا گرفت

پیغمبرى رسید در این صحن پر ز نور

در هر رواق خلوت غار حرا گرفت

از آن طرف فرشته‏اى از آسمان رسید

پروانه وار گشت و سلام مرا گرفت

زیر پرش نهاد و به سمت خدا پرید

تقدیم حق نمود و سپس ارتفاء گرفت

چشمى کنار اینهمه باور نشست و بعد

عکسى به یادگار از این صحنه‏ها گرفت

دارم قدم قدم به تو نزدیک مى‏شوم

شعرم تمام فاصله‏ها را فرا گرفت

دارم به سمت پنجره فولاد مى‏روم

جایى که دل شکست و مریضى شفا گرفت
 
 

اه بدم می آید از تصویر توی آینه

گویی مغزم پرشده از گفتگوی آینه

نازک و دامن کشان تا برکه جسمم دوید

پرشد از آب گل آلوده سبوی آینه

می گریزم از نگاه نافذش در عمق خاک

دارد اما خاک و آب هم رنگ و بوی آینه

لحظه ای مثل قیامت، لحظه ای بی انتهاست

لحظه ی شرمنده من روبروی آینه

من به سنگی این غبار آلوده را خواهم شکست

سرنوشت من نبوده شست و شوی آینه

پیله از جنس سکوت برگرد خویش خواهم تنید

گرچه که پر می شود از گفتگوی آینه

 
 

دختر:

قول بده که هیچ وقت دختری رو بیشتر از

من دوست نداشته باشی...

پسر:

من دوست دارم اما نمی تونم همچین

قولی بدم...

دختر(درحال گریه):

... ... یعنی یکی رو بعد از من

دوست خواهی داشت؟؟

پسر(با خنده):

دختری که من بعد از تو دوست خواهم داشت،

تو رو مامان صدا می زنه...

 
به مانند شیشه شكستنم آسان بود ، ولی دیگر به من دست نزن، این بار زخمیت خواهم كرد . . .
از آمدنت مى ترسم ؛مدام بايد لابلاى بهانه هایت بگردم ،بفهمم اين بار كدام را براى رفتن انتخاب مى كنى . . .
 
اگر کسی مرا خواست بگویید رفته باران‌ها راتماشا کند...
و اگر اصرار کردبگویید برای دیدن طوفان‌هارفته است...
و اگر باز هم سماجت کردبگویید رفته است تا دیگرباز نگردد...
 
به او بگوید دوستش دارم با صدایی آهسته

آهسته تر از صدای بال پروانه ها

به او بگوید دوستش دارم

با صدایی بلند بلندتر از صدای پرواز کبوتران عاشق

به او بگوید دوستش دارم

با هیچ صدایی چون فریاد دوستت دارم

نیاز به صدای بلند یا کوتاه ندارد

فریاد دوستت دارم را میتوان با تپش یک قلب

به تمام جهانیان رساند

پس . . .

 بگذار بدون هیچ شرمی بگویم

دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم

 
رفاقت قصه تلخی ست،که از نامش گریزانم . .
 
من هنوزهم ازبازي کلاغ پر ميترسم،ميترسم بگويم تو !
 
و تو آرام بگويي پر! (مهربان باش ،شاید فردایی نباشد)
 
يك...دو...سه...مي شمردم تك تك

در پي تو مي دويدوم با شك

حالا كه بزرگ شدم مي فهمم

تمرين جداييست قايم باشك

 
زندگي زيباست
زشتي هاي آن تقصير ماست
در مسيرش هرچه نازيباست آن تدبير ماست
زندگی آب روانی است روان می گذرد
آنچه تقدیر من و توست همان می گذرد